روزت مبارک مادر . . .
میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم و قله رفیع فضائل صدیقه کبری ، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) هفته ی بزرگداشت مقام زن و روز مادر بر تمام بانوان عزیز هموطن مبارک
عشقم حسابی خانوم شده. مامان جون میشه لطفاْ ... رو به من بدین. مامان جون میشه لطفاْ منو ببرین .... مامان جون میشه لطفاْ .... قربوووون دختر با ادبم برم من الهی.
الان سه هفته ای میشه که شبا هم پمپرز نمیشی و بتازگی هم خودت بعد از دستشویی شماره یک خودتو میشویی. بعد هم دستاتو با آب و صابون تمیز شسته و آب میکشی.
با ماشین شارژیت مدتیه یاد گرفتی چطور عقب جلو و تقریباْ چپ و راست بری و کنترل و هدایتش کنی.
وقتی حوصله ات سر میره اگه مشغول آشپزی باشم هوس آشپزی می کنی و وسایل آشپزی تو ازم میخوای بعد هم همه رو یکی یکی جمع می کنی و می گی بفرمایید دیگه بازیم تموم شد.
یه وقتایی هم هوس دکتر بازی به سرت میزنه و وسایل پزشکی تو ازم میخوای و .... بعضی وقتا هم نجار میشی و با ابزار نجاری مشغول میشی.
راستی جند روز پیش هم واقعاْ کمکم سیب زمینی خلال کردی و پیاز نگین نگین کردی البته با چاقوی بی خطر. ژله رو هم که خودت درست می کنی و فقط قسمت خطرناک آب جوشش با منه. همچنان منتظری تا بزرگتر بشی و بتونی با استفاده از ۴پایه بیای در شستن ظرفا کمکم کنی.
خدا رو شکر از مهدت خیلی راضی هستی و جمعه ها هم می گی مامان منو ببرین مهد.
پنجشنبه ۲۱/۲/۹۱ هم از صبح قید کار و اضاف کارو زدم و همراه با دختر گلم رفتم خونه فرزانه جون مامان پارسا بعد هم رفتیم پیش زن دایی و بعد هم خونه مامان فوفو رفتیم دنبال مادرجون و سر راه هم پارک محله ای کمی بازی کردی و برگشتیم خونه پیش داداشی و بابایی که قبل از ما رسیده بودن. خیلی بهت خوش گذشته بود و میگفتی بازم منو ببر پیش پارسا.
میخواستم موهای نازتو برات کوتاه کنم تا تابستون زیاد اذیت نشی اما خودت نخواستی منم بی خیالش شدم. آخه اینجوری خیلی عروسکی تری نازنین. گرچه برا عید حدود ۱۰ سانتشو برات کوتاه کردم. خودت می گی موهامو برام رنگ کن اونم سبز. ابرومو هم رنگ کن.
اعداد رو تقریباْ تا ۱۶ بلدی و لاتینشو تا ۱۰. بعضی از رنگ ها و میوه ها و حیوونا رو با لاتین بلدی و از منم می پرسی. از برنامه های آموزشی زبان خوشت میاد و علاقه نشون میدی. برنامه هایی برای پر کردن وقتت در تابستان دارم که تا آخر خرداد مشخصش می کنم.
دلم برات یه ذره شده صبح بابا دید خوابی گفت تو برو من دیرتر می برمش تا بهتر بخوابه منم که طبق معمول ساعت ۳ عصر میام دنبالت گرچه امروز بخاطر درد کتفم از طرف پشت خیلی خیلی اذیتم.
از جشن تولد آوا با عکسای خوشگلش گرفته تا درگیری های شغلی مامانش از نیمه بهمن ماه ۹۰
کلی حرف دارم واسه گفتن اما حسابی شلوغم ای کاش زمان هر روز ۴۸ ساعت میشد. ههههه بعضی ها تو گذروندن ۲۴ ساعتشم موندن اونوقت.... عجب آرزوهایی
دعا کنید بتونم وقت دختر قشنگمو فقط بخاطر و برای خودش صرف کنم
دوستتون داریم هم من هم آوا ممنون که فراموشمون نکردین و بیادمون هستید. ما هم دلتنگتونیم و به همتون عادت کردیم.
بزودی میایم با عکس و تعریف
اینروزا بخاطر شلوغی کارم زیاد فرصت نمی کنم به وبلاگت سر بزنم و بروزش کنم حتی فرصت نکردم به دوستایی که نظر میذارن هم سر بزنم این دو روز آخری هم حسابی شلوغ پلوغی یه طرف تحریم ها و حرف و حدیثاشم یه طرف. خدا خودش این بلبشو رو بخوبی سروسامون بده برامون الهی. معلوم نیست آخرش به کجا برسه الهی که ختم به خیر بشه. امروزم شنیدم که قراره از امروز بریم جزء بلک لیستای تحریم سوییفت که اگه صحت داشته باشه طفلی وارد کننده ها و شرکتای تولیدی چه بسرشون خواهد آمد. الان بابایی خونه است و شمارو برده حمام حسابی ساییده ات کنه منم سر کارم و دارم تند تند این پست رو میذارم بلکه سر فرصت عکس و مطالب جالبی رو ازت اپ کنم.
عید تمام ایرانی ها و مخصوصاْ نی نی وبلاگی ها و خانواده هاشون مبارک باشه ایشالله به کوری چشم دشمن سال جدید از همیشه پربارتر باشه برا خانواده ی بزرگ ایران و تمام ایرانی ها. ایشالله سال ۹۱ سال برآورده شدن حاجات خوب همه ی حاجت مندان باشه یادمون نره شفای بیماران- عافیت و سلامت و عاقبت بخیر شدن همه جزء دعاهامون باشه. التماس دعا موقع تحویل سال وقت نماز وقت عبادت هر وقت سرتونو بالا کردین مارو از دعای خیرتون فراموش نکنین. سال نو مبارک
شنبه بابایی مرخصی رد کرد تا شما مجبور نشی در این سرما بری مهد. از بعداز ظهر هم که برف شدیدی داشتیم ـ اولین برف امسال شیراز بعد از ۴ سال ـ که تا دم دمای صبح ادامه داشت مخصوصاً سمت ما طوریکه ۱۰-۱۵ سانتی روی زمین نشست و رفت و آمدها رو سخت کرد و من و تو از پشت پنجره رو به خیابون برف بازی همسایه های شاد رو می دیدیم و تو خیلی دلت میخواست بین اونا بودی و برف بازی می کردی. همه جا یه دست سفید شده بود. یکشنبه صبح من موندم پیشت و مرخصی رد کردم اما چون سرفه می کردی بردمت دکتر خودت و برات سفیکسیم تجویز کرد هر ۱۲ ساعت یه ق ش- شربت دکسترومتروفون هر روز ۳ ق ش- قطره بینی جدید تا ۵ روز ۳ ق- کتوتیفن هر شب ۱ ق ش- راستی من هنوز فرق قاشق مربا خوری و شربت خوری رو نمیدونم فکر کنم شربت خوری سرش کوچیکتر و دسته اش کشیده تر از از مربا خوریه. لطفاً هر کی وارده برام توضیح بده. ممنون می شم. بعد از دکتر رفتیم مجتمع آفتاب و برا خودم خرید کردم. تو هم فقط عشق برف بازی داشتی و بس. اصلاً زیر بار خوابیدن نرفتی تا ۱۰ شب که بزور مثل فرشته ها کنار خودم گیج شدی. خیلی دلم می گیره وقتی می بینم تو خواب سرفه می کنی عزیزکم.

دیروز سالگرد تولدت بود عزیز دلم اما چون من و بابایی هر دو شاغلیم و سخت درگیر کار مثل سال اول قرار شد ۵ نوروز یعنی با یکماه تاخیر جشن تولد ۳ سالگیتو بگیریم تا فرصت استراحت هم داشته باشیم. خدارو هزاران بار بخاطر داشتنت شاکرم و امیدوارم برات مادر خوبی باشم همه ی وجودم. توی این سه سال چقدر تغییر کردی نگین فیروزه ی نازم. خانوم شدی بزرگ شدی مامان بازیهات منو بابایی رو کشته. کیاشا کوچولو همچنان عروسک/ بچه ی مورد علاقه اته و بدونش نمیخوابی. به تنهایی مامان بازی و عروسک بازی می کنی و کمتر از قبل وابسته ی منی گرچه موقع خواب باید حتماْ پیشت باشم. دکتر بازی- آشپزی- معلم بازی- شعر - قصه -نقاشی رو خیلی دوست داری. همچنان خدا رو شکر عااااشق مهد کودکت هستی و هر روز به تعداد دوستات اضافه میشه.
چون از دیروز کمی آبریزش بینی و عطسه داشتی بردمت دکتر دهقانیان و تا وقت گرفتیم و خانم دکتر تشریف آوردن عکس و فیلم سفره هفت سین رو بکلی از دست دادیم. حیف شد! اما عیبی نداره انشالله سفره هفت سین امسال حسابی خودم ازت عکس میندازم عزیز دلم. راستی تا یادم نرفته بگم: وقتی خانم دکتر مهربونه معاینه کرد و دارو تجویز کرد داشتیم خداحافظی می کردیم که یه دفعه شما خرست رو گذاشتی تو بغل خانم دکتر و گفتی خرسم حالش خوب نیست مریضه معاینه اش کنید. خانم دکتر که خنده اش گرفته بود یه دونه از این چوب معاینه گلو رو بهت داد و گفت این یکی کار من نیست شما خودت خونه معاینه اش کن. گفتی باشه و یه بادکنک هم جایزه گرفتی و رفتیم. خدا رو شکر آنتی بیوتیک لازم نشدی و امیدوارم که نشی.
پنجشنبه ۲۷/۱۱/۹۰شب حدود ۱۹:۳۰ دایی بهنام از تهران رسید و تو که از صبح چشم به راه بودی بغل باز کردی رفتی بغلش. جمعه شب هم توفیق اجباری شد و با مامان جون و دایی رفتیم خونه اون یکی داییت و شما با سگشون جردن حسابی بازی کردی. دست زن دایی درد نکنه شام خوشمزه ای پخته بود و همه ی امتیازشو گرفت. خیلی خوش گذشت جای بقیه فامیل خالی بود. اما اینروزا حال مامان جون کمی تغییر کرده بیماریش بازم داره پیشرفت می کنه خدا بخیر بگذرونه حکمت خداست دیگه یه روزایی مامان جون از عهده ی هر چی بگی بر میومد و ۱۰ برابر خودش کار و تلاش می کرد و یلی بود ولی حالا... امیدوارم معجزه ای بشه و محتاج هیچکس نباشه. شنبه دایی ۳ تا ماشین شارژی و کنترلی بهت کادو داد و کلی ذوق کردی بعد با هم رفتیم خونه مامان فوفو. دایی جون شب ساعت ۲۰:۳۰ برگشت تهران و خیلی ناراحت شدی. بهش می گفتی: باهات گهرم که نموندی پیشم.


تولد خودت ۵ اسفنده که احتمالاً توی تعطیلات عید نوروز برات جشن می گیریم اما مهدت توی یک نامه ازمون خواسته که برای چهارشنبه ۱۹/۱۱/۹۰ با لباس مرتب برا عکس و فیلم جشن تولد گروهی ببریمت و اگه خواستیم برات یه کادو هم بگیریم و دو روز قبل تحویل بدیم. خودت که می گی برام جوراب شلواری بگیر!!!!!! اما دیروز رفتم و برا تکمیل جهیزیه ات یه ماشین لباسشویی گرفتم و کادو کردم و برچسب تولدت مبارک چسبوندم و تحویل دادم. میخواستم از برند HELLO KITTY برات یه چیزی بگیرم چون همه جنساش خوشگل و نازن اما فروشگاهش بسته بود. بابایی گفت بعداً ببرمت برات اونجا هم خرید کنم. خیلی ذوق و شوق نشون میدی برا رسیدن این روز. نمیری الهی فسقلی ناز دوست داشتنی مهربونم
خیلیییییییییییییییی دوست دارم خیلی. عااااااااااااااشقتم ببین چه ژستی گرفتی.







باید برات یه سری داستانهای "وقتی نی نی هوس کنه ..." منتشر کنم.
داستان تصویری بدون شرح:











کیاشا نوه ی منه بله درست متوجه شدید دختر دخترم آواست. تقریباْ همه جا حتی دستشویی هم اونو با خودش می بره. شال گردن و کلاه و لباس تنش میکنه با یه حوله که بعنوان دامن دورش میپیچونه. وای از زمانی که یکی از لباساش باز بشه اونوقته که حرصش میگیره و بیچاره کیاشا رو هم باهاش پرت می کنه و بعد از چند ثانیه با مهربانی دوباره بغلش می کنه نازش می کنه و بهش میرسه! ههههههه خیلی بامزه مامان بازی می کنه یه دست روی سر اون می کشه یه دست روی سر من و میگه من مامان دوتاتونم شما دخترای من هستید. لباساشو اتو می کنه بهش دارو و غذا می ده گردش میبردش خودش راننده می شه مهد میبردش صندلی عقب مینشوندش و کمربند ایمنیش رو هم می بنده بعد براش موزیک میزاره با خودش می بردش شرکت و بعد خونه درست فیلم خودمونو برا عروسکش ببخشید دخترش تکرار می کنه. خلاصه خیلی دوستش داره... اینقدر قشنگ بوسش می کنه که دل من آب میشه
نوه من کیاشا





آوا و دخترش کیاشا
آوا و کیاشا
آوا و لی لی
آوا و ستاره
پنجشنبه ۶/۱۱/۹۰ بابایی بهت قول داد یه وایت بورد با ماژیک رنگی و تخته پاک کن بگیره که نقاشی کنی و باهاش سواد دار بشی از صبح تا شب که بابایی برگشت چشم به در و پنجره و ساعت بودی و مرتب سراغشو می گرفتی و بهونه که دلت برا بابا تنگ شده و پس چرا بابا نمیاد و بابامو میخوام و حوصله م سررفته و ... خلاصه روز تعطیلی مامانتو حسابی کشتی و تا وایت بورد رو نگرفتی آروم و قرار نگرفتی. حسابی باهاش سرگرم شدی و مداد رنگی و بقیه فعلاْ اوخو شدن.
سرفه هاتم که کم و زیاد میشن اما هنوز خوب نشدن! مثل اینکه الان این فرمی رو کاره و ظاهراْ چند هفته ای طول می کشه تا خوب خوب شی و فقط باید مایعات و غذاهای گرم مصرف کنی. خدا کنه زودتر از این سرفه ها خلاص شی عشق کوچکم. از دیروز خودمم کمی حالت تورو دارم.

برات یه سری رنگ انگشتی گرفتم با یه قلموی بزرگ که فقط اجازه داری موقع حمام باهاشون بازی کنی همه اش میپرسی پس کی میریم حمام؟ آخه رنگ انگشتی های کوچیک قبلیت تموم شدن. مرتب یا مداد رنگی هات بغلته یا جعبه ی پاستلت یا خمیر بازی که البته این آخری رو مدتیه از جلو چشمات برداشتم مخفی کردم و سراغشو می گیری. یه نقاشی خیلی خیلی خوشگل از صورت من و بابا کشیدی که توش بابا می خنده و خوشحاله اما من خوشحال نیستم و نمیخندم چون خودت تو دلم هستی و من درد دارم!!!! بابا رو قهوه ای کشیدی منو بنفش با موهای سبز. سری بعد نقاشیتو میذارم اینجا تا دوستاتم ببینن.

راستی چند وقت پیش کیاشا رو کرده بودی زیر لباست و آخ و اوخ میکردی که بارداری!!!! بعد کیاشا به دنیا اومد. نمیدونم این ادا و اصولا رو از کجا می گیری عروسک شیطون!




الان مدتیه که دائم میپرسی پس کی تولدمه؟ برام کیک جوجه ای بخر- شمع- فشفشه- کلاه بوگی- لباس بنفش- ماشین شارژی قرمز- و خلاصه هر چی به ذهنت میرسه ازمون میخوای عزیز دلم. چند روز پیش رفت چند دست لباس و جوراب شلواری و شلوار ضخیم و کاپشن و شلوار لی برات خریدم وقتی آوردم خونه دو سوم خریدام فیت تنت بود یا حتی کوچیکتر که مجبور شدم ببرم همه رو عوض کنم و یکی دو سایز بزرگتر بگیرم!!!!! با خودم فکر کردم چه زود ماشالله هزار ماشالله دخترم بزرگ شد چقدر دلم میخواست اینروزا تند تند برسه و رسید و حالا به عکسای قبلت نیگا می کنم و می بینم دخترم برا خودش خاااانومی شده خیلی دوستت دارم از وقتی مهد میری عاقلتر اما بهانه گیرتر شدی بازیهات حرفات رفتارت معنی دار تر شدن و دارن بسمت معقول تری پیش میرن مامان بازی می کنی اسم پسر خاله اسما رو روی دخترت کیاشا گذاشتی و چپ و راست میذاریش رو پای من می گی بفرما اینم نوه تون بخوابونش بشورش غذاش بده خوب منم از خدامه که زودتر نوه دار بشم و ازش نگهداری کنم البته الان خیلی زوده عزیز دلم. ازم میپرسی: مامان؟ خدا منو خیلی دوست داره که هر چی میخوام بهم میده؟ خدا کجاست؟ میگم: خدا همه بچه ها رو دوست داره و بچه هایی که مثل تو خیلی خوبن رو خیلی خیلی دوست داره. خدا یه نوره تو قلب ما. دیشب با پاهات میزدی به سینه و صورتم گفتم نکن آوا قلبم درد می گیره ها. گفتی خدا که تو قلبته هم درد می گیره؟ مونده بودم چی جواب بدم. دیگه شبا فقط من قصه نمی گم و شعر نمی خونم تو هم نوبتی برام قصه می گی و شعر میخونی خیلی لذت داره. نازگلکم چهارشنبه گذشته عصر که رسیدم خونه احساس کردم یه کوچولو داری ناخوش احوال میشی به مامان فوفو گفتم گفت: نه غیر ممکنه!!!! اما من قلقتو خوب میدونم. پنجشنبه بخاطر سرفه های شدید خلطی با وجود سرمای بسیار زیاد با بابایی شب بردیمت دکتر زراعتیان و گفت خیلی بموقع آوردینش چون خروسک گرفته بودی بخاطر خوردن گرمی و بیسکویت شکلاتی. شکر خدا نیازی به تجویز آنتی بیوتیک نشد و دکتر فقط ۳/۲ دگزامتازون و شربت پروسپان و قطره منتول برا بخور نوشت که آمپولو در جا زدی و شربتو ۳ بار در روز می خوری البته چون روز دوم بهتر نشدی بلکه بدترم شدی طوریکه شب تا صبح نتونستی از شدت سرفه بخوابی صبح با دکترت بابا تماس گرفت و قرار شد شربت دیفن هیدرامین هم هر شب بهت بدیم+قطری بینی کلرسدیم. خدا رو شکر از دیروز خیلی بهتری چون ۳ روز پشت سر هم تعطیل بودیم و توی خونه ازت نگهداری کردیم امروزم مامان فوفو پیشته فردا و پس فردا م خودم هستم تا شنبه که دوباره صبح های زود ساعت ۶ باید آماده بشی بری مهد که امیدوارم خدا بخیر بگذرونه و نی نی ام بازم مریض نشه. من همیشه عاشق فصل زمستون بودم اما بخاطر تو چشمم به تقویمه که این سرمای دوست داشتنی لعنتی کی تموم میشه دخترم دیگه مریض نشه. فقط بخاطر تو که نازنینی و من با تمام وجودم عاااااشقتم.
اسامی دوستای مهدت: ملیکا- کانیا- آرتان-آرشا- زهرا- سحر- شهاب- محمد مهدی- امیرمهدی- میکاییل- آرمین- بارمان...
مربی های مهدت: خانم دانش- بناییان- رضایی- آذریان- حیدری فرد-
بابایی نمیتونه به نی نی نه بگه نی نی هم از موقعیت کمال استفاده رو میبره و تا جا داره بابا رو تیغ میزنه. از وقتی برا دو سه هفته بابایی دیرتر میره سرکار و برا اینکه نی نی بیشتر بخوابه خودش میبردش مهد ... نی نی که از مامان جدا نمیشد از وقتی فهمیده برخلاف مامان بابا رو راحت میتونه نرم کنه دیگه نمیخواد با مامان بره بیرون برعکس میگه: تو برو سر کار من با بابا میرم مهد از سوپری کیف شانسی/ جوجه شانسی/ خلاصه هر چیز شانسی نه یکی بلکه چندتا میخرم بعد شما بیا دنبالم. گرچه که من خودم همیشه با این موضوع یعنی خرید برا بچه اونم به اجبار مخالفم اما چکنم فعلاْ با بابایی سر این موضوع به تفاهم نرسیدیم و شما تا میتونی بهره ببر فعلاْ. جالبه که خودتم با خنده می گی بابارو تیغ میزنم. بابا هم منو تیغ میزنه. خیلی دوست دارم
کیاشا کوچولوی یکماهه نی نی خاله اسماء
آوا در اوج شیطنت برای گرفتن دوربین
گلبرگ قشنگم
نی نی بلا
از نیمه شب دیشب دوباره بچه ام در اوج سلامتی و شیطنت تب کرد. گریههههههههه صبح هم یکی دوتا سرفه زد. دارم دیوونه می شم. حالم گرفته دلم گرفته الان پیش مامان فوفو هست نکنه بخاطر دوری از من باشه صبح دست انداخته بودی گردنم و التماس می کردی سر کار نرم دلت برام تنگ میشه با وعده وعید خرید تخم مرغ شانسی ازم جدا شدی اما مامان فوفو میگفت وقتی من رفتم کلی گریه کردی و خوابیدی بامید اینکه وقتی بیدار می شی منو ببینی. قلبم داره کنده می شه. خدا فقط میدونه چقدر دلتنگتم و قلباْ میخوام پیشت باشم. کاش برا ما مامانا طرح دورکاری هر چه زودتر پیاده میشد گرچه بنظر همه اش حرف بود و بس. آخه عزیز دلم تو چت میشه؟! دیروز بس شیطنت کردی چپ و راست از خدا تشکر کردم که بچه ام خوب خوب شده و بازی و جیغ و داد می کنه اما امروز تمام وجودم نگران و منتظره برگشتن پیش تو هست. هردومون بهم نیاز داریم. خدایا بچه مو عزیز دلمو همه وجودمو به خودت سپردم هواشو داشته باش. عصر که برگشتم تندی لباساتو پوشوندم و بردمت دکتر خودت دکتر زراعتیان بابایی هم اونجا منتظر ما بود دکتر گفت سرما خوردی و برات داروهای زیرو تجویز کرد:
شربت سرفه توسیان(آویشن) روزی ۳ ق ش
آنتی بیوتیک زتروماکس روزی ۵/۱ سی سی (البته از برکت مرحله جدید تحریم بابایی کلی گشت تا تو بازار با قیمت سرسام آور پپدا کرد)
۳/۲ تزریق آمپول دگزامتازون
جوشاندن و بخور قطره منتول نعنا در خانه روزی ۲ تا ۳ ساعت
قطره بینی سدیم کلراید (آب نمک خودمون) ۳ بار در روز
شربت کتوتیفن یا نام خارجی زادیتن هم قرار شد شبی یک ق ش ادامه بدی
شربت تقویتی مینا جوس روزی ۱ ق چ تا آخر زمستان
بقول دکتر بیمار شدن بچه های مهد کودکی تاثیر و نتیجه کار مادران کارمنده که اینجوری هزینه ها به هم سربه سر بشن. به چه قیمتی؟
یعنی مثلاً امروز سالگرد ازدواجمون بود و قرار بود جشن کوچکی برا خودمون داشته باشیم. مامان فوفو که مادرجونو برد تا استرس من کمتر شه ما هم برا دل نی نی بعد از دکتر رفتیم رستوران لوتوس هتل پارس تا بلکه بچه ام هوایی عوض کنه و مطرب و موسیقی و ... بهترش کنه. تو رستوران فقط نون خوردی و یه کم پنیر و لب به سوپ خوشمزه اش نزدی. منو بابا هم که هر چی سفارش دادیم از گلومون پایین نرفت حتی زورکی هم از فکر نی نی نتونستیم بخندیم. اما حداقل موسیقی زنده ساعت ۸:۳۰ نی نی رو یه کوچولو ذوق زده کرد و به وجد آورد طوریکه میگه بازم بریم رستوران.
خدایا بچه ام بهتر بشه. خیلی زود برات قربونی می کنم. آخه من تازه فهمیدم برا دخترا هم باید عقیقه کرد.


چون دختر خوبی هستی و گریه نمی کنی و خودت تنهایی توی اتاقت توی تختخوابت تا صبح خوابیدی فرشته ها برات زیر بالشت یه هدیه گذاشتن که خیلی خوشحالت کرد و با خودت بردی مهد تا باهاش بازی کنی. یه جعبه شانسی که توش یه ماشین بود. می گفتی کاش فرشته ها دوتا کادو برام آورده بودن!!! ههههه بالاخره نفهمیدیم ما سرکاریم یا نی نی خانوم ! خدارو هزار بار شکر که حال دخترکم بهتره. خدا کنه دیگه مریض نشی نازنینم. امروز وارد دو سال و ۱۱ ماهگی شدی دو ماه دیگه تولد سه سالگیته عزیز دلم. مبارکت باشه.
از امروز دوباره گذاشتمت مهد اما برخلاف همیشه اصلاً اشتیاقی برا رفتن نداشتی و ازم میخواستی خونه باشی اونم با خودم. کلی باهات صحبت کردم تا موفق شدم گره های ابروتو کمی باز کنم. الهی درد و بلات بجونم منم مثل خودت قد خودت دلم میخواد همیشه پیشت باشم اما فعلاً چاره ای نیست فقط باید تحمل کنیم و صبر. ازت بخاطر اینکه از کوچیکی مجبوری مشکلات ما بزرگترا رو ببینی و تحمل کنی عذر میخوام. لطفاً مامانو ببخش که نمیتونه مطابق خواسته تو عمل کنه. تمام کوتاهی هامو در برابر خودت ببخش عزیز دلم. پنجشنبه ۱/۱۰/۹۰ هم صبح ساعت ۱۰ بردمت مهد برا عکس سفره یلدا بعد هم با هم رفتیم خرید و شما یه جفت خرس خوشگل از فروشنده جایزه گرفتی. خدارو شکر از سه شنبه علائم بهبودی بیماریت پیدا شده و اشتهات برگشته شیطونک خودم اما روز بروز بیشتر بهم وابسته می شی و دائم بهم چسبیدی. قربون وجود پر از مهر و محبتت برم دنیای من.
عکس هم داری اما نمیدونم چرا برا گذاشتنشون اینقدر تنبلیم میشه!!!
دوستت دارم خیلی زیاد اینقدر <-------------------|--------------------->

پنجشنبه ۲۴/۹/۹۰ شب حدود ساعت ۱۰ گفتی گرسنه ای ولی لب به غذا نزدی و رو زمین درازکشیدی که... یه دفعه تمام محتویات معده ات رو بالا آوردی. زودی لباساتو عوض کردم و تو بغل گرفتمت اما حالت تهوع داشتی طوری که تا ۵ صبح حتی آب هم که میخوردی بفاصله یکی دو دقیقه بالا میاوردی و معده ات قبول نمی کرد. ۸ صبح بردیمت بیمارستان دستغیب و دکتر کدیور معاینه کرد و گفت مسمومیت غذاییه و فقط یه قرص ضد تهوع (۳ بار در روز نصف قرص) و آمپول داد که اگه بالا آوردی برات بزنیم که شکر خدا بالا نیاوردی اما حالتشو داشتی. قشنگ نازم بی اشتها و بی رمق و حال ندار بودی و بزور بهت کمی غذا و سیب دادم تا از حال نری. اما شب تا صبح تب کردی استامینوفن ۴ ساعته بهت دادم و با دستمال مرطوب تب تو پایین آوردیم و صبح شنبه رو مرخصی گرفتم پیشت موندم و بردمت پیش دکتر دهقانیان تا معاینه ات کنه. تشخیصش بیماری ویروسی غیرعفونی بود و از تشخیص همکارش یعنی دکتر دیروزی تعجب کرد چون ظاهراْ این بیماری خصوصاْ در اطفال روکاره. برات شربت گیاهی اشتها آور روزی ۳ ق ش- شربت زینک اکساید روزی یک ق ش- محلول ORS و یه جوشانده گیاهی دیگه نوشت که ۳ بار در روز بنوشی و قرار شد شربت سرفه ات رو فعلاْ تا چند روز قطع کنم و بعد مجدداْ بهت بدم. یکشنبه رو بابایی پیشت می مونه تا من برا مرخصی دوشنبه فکری کنم. برعکس این روزا خیلی کار سرم ریخته و حسابی مشغولم. کاش میشد دائم در کنارت باشم عزیز دلم. کوچولوی قشنگم. دردت بجونم. خیلی نگرانتم نی نی ![]()
با وجود اینکه آمپول ۳/۱ دگزامتازونتو هم برات پریروز ظهر زدیم بازم بهتر نشدی عزیزم تازه بدتر هم شدی سرفه هات به وحشتم میندازه دیشب دوباره تب کردی استامینوفنتو ۶ ساعته کردیم خدا کنه به حق و حرمت این ایام حال دخترم بهتر بشه و بتونه هر چی دلش میخواد نوش جون کنه. خدارو شکر که بابایی تعطیله و میتونی ۳ روز دیگه توی خونه استراحت کنی. صبح وقتی دیدی دارم حاضر می شم برم سرکار گریه زاری کردی که نرم و پیشت بخوابم گفتم میرم ماشینو روشن کنم تا بابایی آماده ات کنه ببریمت مهد آروم شدی. فکر کردم میخوابی اما بابایی از خونه زنگ زد و گفت باهات حرف بزنم که تا صدامو شنیدی زدی زیر گریه و گفتی میخوامت بیا پیشم. میدونم این دوری و دلتنگی مریض ترت میکنه اما به خدا سپردمت و امیدوارم تا عصر که بر می گردم خیلی بهتر شده باشی عزیز نازم. کارم زیاده و الا مرخصی رد می کردم پیشت می موندم.
ظهر تاسوعا دوشنبه ۱۴/۹/۹۰ نذری داشتیم طبق معمول هر ساله چلو خورشت قرمه سبزی و شیرین پلو و قیمه دست خاله ها درد نکنه کمک کردن و مزه اش خیلی خوب شد مخصوصاْ با اون چیپس و پیاز داغ خونگی روی خورشت ها. خدا رو شکر همه چی خوب پیش رفت و چیزی کم و کسر نیومد. تا حالا این نذر من بود از این ببعد نذر سلامتی تو و خانواده هم هست امیدوارم نسل به نسل منتقل بشه و سال به سال بیشتر و بهتر برگزار شه.
امروز صبحانه مهمون مهد آش سبزی داشتین.
از دوشنبه هفته قبل وقتی از مهد برگشتی آبریزش بینی و عطسه داشتی آخه یکی از بچه های مهد که باهات همبازیه سرما خورده بود و بین شما بود!!!!!! بستمت به آش و سوپ و شلغم و فرنی و شیرعسل و ریشه محک و ژلاتین و آب پرتقال و خلاصه هر چی مناسبه و چهارشنبه هم خونه موندی اما از دیروز ۱۲/۹/۹۰ سرفه های خلطی بدی می کنی که مزاحم خوابته عزیز دلم دیشب تا تونستم ورد و دعا و قرآن خوندم بهت فوتیدم تا راحت بشی تقریباْ بجز یکساعت اول تا صبح بهتر خوابیدی. امروز بین کار مرخصی رد کردم اومدم مهد دنبالت بردمت درمانگاه تا پزشک متخصص اطفال ویزیتت کنه تا نوبتمون بشه چندتا کار بانکی مو هم انجام دادم. خانم دکتر دهقانیان/ درمانگاه سپهر برات داروهای: زتروماکس روزی ۵/۲ سی سی- شربت کتوتیفن صبح و شب ۵/۲ سی سی- استامینوفن تایلوفن در صورت تب کردنت هر ۸ ساعت ۵ سی سی- قطره بینی نازوفرین روزی ۳ بار تا ۳ روز- شربت دکسترمتورفان پی روزی ۳ ق و یک سوم دگزامتازون آمپول در صورتیکه بعد از مصرف داروها بهتر نشده باشی.
جای شکرش باقیه که از فردا تعطیلات داریم و میتونی تا شنبه خونه استراحت کنی تا انشالله خوب خوب بشی. نی نی من قویه و بیماری رو ناک اوت می کنه قربونش بشم.
راستی یه چیزی رو در مورد رندی شما نی نی خانوم شیطون بلا تا یادم نرفته بگم: دیروز عصر که داشتیم برمی گشتیم خونه بین راه خواستم با دستگاه پول منتقل کنم به اون یکی حسابم شما هم گفتی منم میام بعد بهانه گرفتی که جیش داری وای وای الان میریزه و .... بلندت کردم نشوندمت جلو دستگاه و بعد هم بالاجبار بغلت کردم و با خوشحالی گفتی خوب شدی مامانی؟ میتونی دیگه بغلم کنی؟ خیلی خوشحالم دوست دارم شما همیشه بغلم کنی و .... خلاصه قرار شد خودتو نگه داری تا برسیم خونه توی پارکینگ که رسیدیم و درو باز کردم بیای پایین کاملاْ خواب خواب بودی و تکون نمی خوردی اما همینکه برخلاف توصیه دکترم بغلت کردم لبخند زدی و گفتی: دستت درد نکنه که منو بغل کردی!!!! می بینی چقدر وروجک شدی. مامانو گول زدی و حسابی به ریشم خندیدی بلا.
عکس زیاده اما باشه به وقتش که برات بزارم.
عصر پنجشنبه بعد از دو هفته که بستری و در حال استراحت بودم دلو به دریا زدم و با هم رفتیم بنزین زدیم بعد هم رفتیم خونه خاله اسما پیش نی نی کوچولوش که ۳ روزشه. نی نی یه پسره با نمک و ناز و دوست داشتنیه و شما از وقتی فهمیدی نی نی شیر میخوره هوس شیر خوردن تو ششه پستونک کردی و کوچولو شدی. اونشب ۳ بار شیشه تو شیر کردم و بازم میخواستی!!!!! نوش جونت نی نی
سه شنبه ۱۷/۸/۹۰ شب بعد از شام حال مامان بهم خورد. از درد و سوزش در ناحیه معده و شکم شروع شد تا صبح بخودم پیچیدم و نخوابیدم.
چهارشنبه ۱۸/۸/۹۰ تا ظهر ۳ بار بالا آوردم و تنم سرد و گرم می شد درد معده ام بهتر شد اما تا ۴ ب ظ ریخت سمت راست شکمم و... اینجا بود که فهمیدم اگه دیر بجنبم خطریه!!!! ساعت ۶ با تو و بابایی رفتیم دکتر متخصص داخلی و تا وضع و حالمو دید ترسید و دستور آزمایش خون و سونوی اورژانسی داد تا ۹ شب که جواب سونو آپاندیس نشون داد و پزشک دستور بستری و عمل فوری داد. ۱۱:۳۰ تا ۱۲:۳۰ اتاق عمل بیمارستان بعثت بودم. آپاندیسه پاره شده بود اما عفونت کاملاً پخش نشده بود. خدا رو شکر بخیر گذشت. حالا بعد از ۱۷ روز استراحت دوباره سرکار برگشتم و شما رو هم بعد از حدود ۲۰ روز غیبت مجدداً مهد بردم. دیشب یک خوابیدی صبح ۶:۳۰ بیدار شدی قشنگم خیلی دوستت دارم خدا بخاطر تو به مامانی رحم کرد. هنوز جای لوله ای که گذاشتن یه کوچولو درد و سوزش داره اما کم کم زخمش داره بهتر می شه. توی این دو هفته خیلی به هم عادت کردیم دائم تو جیگر هم بودیم من راضی تو هم راضی. تو پر از احساس بغلم می کردی نازم می کردی و می گفتی خودم مواظبتم تا خوب بشی و من مالامال از حس قشنگ مادری. اونم مادر همچو تویی بودن. خدا رو هزاران بار شکر که تو هستی مهربان و با محبت در کنار من مال من همدم و مونس من. بهم میگفتی: مامان داغی تب داری دست نازتو رو پیشونیم میذاشتی و می گفتی مامان لاغر شدی. قربون صفای دل کوچیک مهربونت برم.
شما تو این چند روز خیلی دلت می خواست بغلم بشی طفلک من اما بخاطر درک بالایی که داری به همون بغل نشسته راضی می شدی.
فرصتی شد تا چند تا شعر و نقاشی یادت بدم.
دویدم و دویدم سرکوهی رسیدم
دو تا خاتونو دیدم
یکیش به من نون داد یکیش به من آب داد
نونو خودم خوردم
آبو دادم به زمین زمین به من علف داد
علفو دادم به بزی بزی به من شیر داد
شیرو دادم به بابام بابا ۲ تا خرما داد
یکیشو خوردم تلخ بود یکیشو خوردم شیرین بود قصه ی من همین بود.
(برای ساده تر شدن شعرو کوتاهش کردم که زود زود یادش بگیری).
پنجشنبه بردمت ستاره فارس و تا تونستی بازی کردی بعضی هاشم چندبار چندبار. دو جفت دمپایی و صندل برا روفرش و حمام برات گرفتم که تو خونه حسابی باهاشون سرگرم بودی. وقتی به رفتارات دقت می کنم کاملاْ مشهوده که خیلی خانم تر و فهمیده تر از قبل شدی چقدر زمان داره زود میگذره من در آرزوی سپری شدن ایام و شاهد بودن هر چه بزرگتر شدن تو ... و وقتی این روز میرسه در حسرت ایامی که گذشت و نشد که سیرسیر تو رو برانداز کنم و ... فقط عکسای نااازت میشه یه خاطره ی خوب. خاطره ی روزهای شاد با تو بودن وای که چقدر دوست دارم و عاشقتم. هیچوقت ازت سیر نمیشم. عاشق تمام لحظاتی که در کنار منی مثل جوجه سرمست و جیک جیک کنان دنبالمی و من بخاطر تو و داشتنت به خودم میبالم تنها و بزرگترین افتخار و گنج پیدا و نهان من.
صل الله علی محمد
صل الله علی محمد
.... تکرار
سلام سلام آی بچه ها
کوچیکترا بزرگترا
سلام من به آسمون
به ابرها و خورشید خانوم
ستاره و رنگین کمون...
....
چراغ راهنماییم
نیگا کنید چه عالیم
...
قرمز: هیس/ سکوت/ ایست/ بایست/ خطر X
زرد: احتیاط کن/ مواظب باش/ آروم برو / ـ
سبز: حرکت کن/ برو - - - - -
قربون حرف زدنت برم که خیلی شکلاتی:
آب مندلی=آب معدنی
ذو نمقه/ ذوزه نمه/ ذوزه نمک=ذوزنقه
عبق= عقب
قبل= قلب
بادتنت= بادکنک
باید غذا بخورم بزرگ بشم خاااانم بشم دیگه ... دست نزنم دستتو تو دستم بگیرم شبا تو اتاق خودم بخوابم اگه جیش داشتم بگم اجازه خانم معلم من جیش دارم لطفاْ منو ببرین دستشویی خودم نمی تونم تنهایی برم.
اگه گفتی کدوم تو دستمه بجای اگه گفتی تو کدوم دستمه.
عذاب وجدان درد گرفتم و گریهههههههههههه وقتی مامانو ناراحت می کنی. بعد هم میای می گی مامان منو دوست بدار. منو بغل کن. منو دوست میداری. بعدشم آشتی آشتی و لبخند و شادی
بعد از جمعه عصر که ماشینو رسماْ توی جاده اصلی بردم تا ترسم بریزه و رفتیم خونه عمه اینا تا آقاشی رو هم ببینیم و شنبه که خودم با همکارم رفتم و شما رو با ماشین برگردوندم خونه از امروز یکشنیه ۸/۸/۹۰ دیگه بامید خدا خودم مهد میبرم و میارمت. دیروز هم استرس داشتم اما امروز خیلی راحت تر بودم. خدایا نی نی مو به تو سپردم. رانندگی بدون حادثه ای در سرنوشتم رقم بزن. آاااااامین



























